شما خوشگلید اما خالى هستید براتون نمىشه مُرد. گفتوگو نداره که گلِ منو هم فلان رهگذر مىبیند مثل شما. اما اون به تنهایى از همهى شما سره, چون فقط اونه که آبش دادهام، چون فقط اونه که زیر حبابش گذاشتم، چون فقط اونه که پاى گِلِهگزارىها یا خودنمایىها و حتا گاهى پاى بُغ کردن و هیچى نگفتنهاش نشستم، چون او گلِ من است. گل من
و برگشت پیش روباه.
گفت: خدانگهدار!
روباه: خدانگهدار!... و اما رازى که گفتم خیلى ساده است:
جز با دل هیچى رو چنان که باید نمىشه دید. نهاد و گوهر رو چشمِ سَر نمىبینه
شهریار کوچولو براى اینکه یادش بمونه اروم تکرار میکرد: -نهاد و گوهر رو چشمِ سَر نمىبینه
- ارزش گل تو عمریه که به پاش صرف کردى.
: . عمریه که به پاش صرف کردم
روباه گفت: انسانها این حقیقت را فراموش کردن اما تو نباید فراموش کنى. تو تا زندهاى نسبت به چیزى که اهلى کردى مسئولى. تو مسئول گُلِتى...
من مسئول گُلمَم.
من مسئول گلمم.
اثر آنتوان دو سنتگزوپهری. برگردان احمد شاملو

پیتر به دیدن یک فاحشه می رود اورا لمس نمی کند میگوید برو آنجا بشین می خواهم نگاهت کنم ...خوبه؟نه بایست...اینجوری بهتره؟...اره به چشمهایم نگاه کن ..اینجوری؟ اره همینطوری .مردها ازت میخوان بدترین کارها رو براشون انجام بدی این از همه بدتره
(زندگی عروسک خیمه شب بازی اینگمار برگمان)
-همیشه گمان میکنیم کسی نیمه ی ماست او تقصیری نداشت اگر نیمه ی دیگر تو نبود خوبی زندگی من این بود که بدون نیمه هم می گذشت اما تو با من فرق داشتی .. داشتم باردیگر شوق زندگی با یک نفر را در چشمهایت میدیدم شوقی که شاید هیچگاه در چشمهای من نیافتاده بود از ته دل ارزو کردم اشتباه نکرده باشی اشتباه نکرده باشی
(فیلم داستان خانوادگی )
این بار هم اشتباه کرده بودی و این اشتباه به ختم جان سه نفر بدل شد.پایش را به این دنیا باز کردی وپایش را بریدی نه دست و پایش را گوشت تنش را زنده زنده تکه تکه کردی .
اخری که امده بود بماند میگفتی سرش را میان پاهایت دیده بودی و رخت خوابت لحظه ای بعد دریای خون شده بود درد داشتی وصداها دیوانه وگیجت کرده بودند صدای جیغ تیز و بلند کودکی همین نزدیکی ها کنارگوشت شاید صدای لولا ی درصدای تپش قلبت ...
این هم نماند نخواستی که بماند
چقدر ساده فراموش میکنی چقدر ساده می گذری
این زنی که رو به روی من است همان مادر سه سال پیش وهمسر دوسال قبل است
شبیه لکاته های خیابانی می خندد
شبثیه لکاته های خیابانی حرف می زند
شبیه لکاته های خیابانی راه می رود
و شبها حتما خواب میبیند باز بامعشوقه اش همبستر شده و صبح خوابش را برای او تعریف میکندو او مژده می دهد که تعبیر میشود و شب بعد کنار ...
م.د

گنجشک ها
صبح ها زود بیدار می شوند
آنقدر زود بیدار می شوند
انگارتمام شب را نخوابیده اند
گنجشک ها برای هم آواز می خوانند
آنقدر بلند بلند می خوانند
که صدایشان در هم گم می شود
آنقدر بلند
که دیگر مهم نیست، کدامشان برای کدامشان می خواند
گنجشک ها همه شان برای همه شان آواز می خوانند
گنجشک ها نمی میرند،
گنجشک ها آواز می خوانند.
(؟)
(باور کردم تنهایی را چقدر دلم امشب کسی را نمیخواهد...)

چقدر مردن آسان و راحت است ! یک تصمیم ساده می خواهد پنجره آماده ایستاده است
آغوشش را امشب نه به روی ان دنیای دیگر ملکوت دل, بهشت گمشده میلتون , ماوراالطبیعه
پرشکوه و نازنین و مقدس و مهربانم بلکه به کف خیابان گشوده است فاصله کافی ست.
هرلحظه مرا به خود می خواند صدایش را پیاپی می شنوم دقیقه ای قطع نمی شود مهلتم نمیدهد
که تصمیم بگیرم بیندیشم! چرا دعوتش را قبول نمیکنم؟چرا؟ترسوی زبون.
اما نه به خدا نمی ترسم قسم چرا؟خودم که می دانم نمی ترسم...
اینجورزندگی کردن یک مرگ تدریجی است چه می گویم؟یک مرگ دائمی ست مردنی که مکرر و پیاپی بی انقطاع!
مردنی که احتضارش یک عمر به طول می انجامد
(گفتگوهای تنهایی علی شریعتی )

به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر سفر نكنی
اگر كتابی نخوانی
به آرامي آغاز به مردن ميكنی
اگر بردهء عادات خود شوی
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
ورای مصلحت انديشی بروی . . .
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن.
(پابلو نرودا)
من رنگ پیراهن دخترم را به گلهای یاد تو سپرده ام
و کفش های زنم را در راه تو از یاد برده ام
ای همه ی من
(حسین پناهی)

ترجیح می دهم باکفشهایم در خیابان قدم بزنم و به خدا فکر کنم
تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم
(شریعتی )
پ.ن:پریشانی همیشگی خوابهایم پاهای برهنه ام بود بی کفش ...نمی دانم این پریشانی از چیست از اینکه کفشهایم را گم کرده ام یا خدایم را؟؟
آدمی را خیال هر چیز به آن چیز می برد: خیال باغ به باغ ، خیال دکان به دکان خیال دشت به دشت. اما درین خیالات تزویر پنهان است. نمی بینی که فلان جایگاه می روی، پشیمان می شوی و می گویی پنداشتم که خیر باشد، آن خود نبود. پس، این خیالات بر مثال چادرند، و در چادر کسی پنهان است.
(فیه ما فیه مولانا)
من ميخوام برگردم به كودكي
قول ميدم از خونه پام و بيرون نذارم
سایم ودنبال نکنم
براي گذشتن از ناممكن،كيو بايد ببينيم!!!
رؤيارو
رؤيارو كجا زيارت بكنم؟
در عالم خواب
خواب به چشام نمي آد
بشمار،تا سي بشمار...يك و دو
سه وچار
(حسین پناهی )

سلام به تو که نمی دانمت
می خواستم به شما بگویم
سلام
اما شما سریع رد شدید
می خواستم بگویم
حال شما چطور است؟
اما شما به من نگاه نکردید
می خواستم بگویم
حال من خوب نیست
اما شما دیگر رفته بودی
برای همین هیچ چیز به شما نگفتم
فقط پوست موزم را زیر پایتان انداختم
تا زمین بخورید و یک لحظه بایستید
شاید این بار مرا ببینید
(شل سیلور استاین)
*****************
دلم شدیدا تورا می خواهد تورا که نیستی توراکه نمی دانم که می توانی باشی
اما حالا احساس می کنم جای تورا می تواند چیزهای ساده ای پر کند
مثل قدم زدن در خیابانی خلوت و گرفتن چشمهایم با دستهای نم دارو عرق کرده دوستی که :بگو کیستم من ....و تومی دانی و نمی گویی نمی گویی تا بگوید کودن منم ...تا بخندد و تو باز خنده اش را ببینی و کیفور شوی
مثل گرفتن رد پاهایت روی شن های کنار دریا تا......خود دریا
مثل لیز خوردن روی پوست موز وخنده ات که نمی توانی جمعش کنی
دلم به اینها خوش است به این که شاید دست تو باشد که روزی از پشت چشمم را می گیرد تویی که نمی دانم که هستی که می توانی باشی و من با ذوق بفهمم تویی که امده ای. کجا بوده ای با توام تویی که نمیدانم که هستی تویی که ......
(م.د)
زمین هنوز می چرخد
زمین هنوز می چرخد
وقتی گالیله را برای استغفار «کلیسا پسند» به محاکمه می بردند، تمامی پیروان و شاگردانش با دلهره و اضطراب در پشت درهای بسته مدت ها به انتظار صف کشیده بودند که استادشان و بزرگشان، رهبر فکری شان علی رغم فشارهای طاقت فرسای ارشادی!! داخل دادگاه سر بلند و سرافراز، با گام های استوار پای به بیرون نهد و بگوید... زمین هنوز می چرخد. اما دریغ که استاد سرافکنده و پژمرده ، رنجور از فشارهای تحمل کرده ، سر به زیر از ابراز آنچه که خود هرگز به آن ایمان نداشت، آرام و آهسته به قرائت استغفار نامه!! برای همه آن چه برخلاف عقیده کلیسا تا به امروز گفته بود پرداخت... آنچه برای پیروانش مانده بود ، یاس بود، و سرشکستگی... از شاگردان یکی فریاد زد:« بیچاره ملتی که قهرمانش را از دست بدهد» و در
اینجا برتولد برشت از قول گالیله چه زیبا می گوید:«بیچاره ملتی که به قهرمان نیاز داشته باشد»
نوشته حسن نراقی

اغوشت اندک جایی برای زیستن و اندک جای برای مردن
بازکن تا باز کنم آغوشم را
اغوشم بگیر تا طغیان کنم اغشته به اغوشت غش
از بس که دغدغه ام نبودی حالا که نیستی میفهممت
هارم کن رهایم کن
پارس کن برایم
بلیسم سگ شو
هایم کنم آهم کن تا قصه شوم ناخوانده غصه ام بگیرد
کمرم را بگیر بپیچ دورم به رقص اورم
به خشم اور و رامم کن
عریانم کن بپوشانم گرمم کن
صدایم کن تا در صدایت گم شوم خفه ام کن
بمیرانم بکشانم
بکشانم دنبالت
نه راحتم بگذار
بگذر نه بمان تحملم کن
باز کن تا باز....
(م.د)

به تو هر چه نزدیکتر میشوم وحشتم از جدایی بیشتر میشود
وقتی مامان می گوید آه دلم می خواهد دستهایش را بگیرم و به هوای گفتن یک حرف در گوشی ببوسمش دلم نمی خواهد گریه کند
دلم نمی خواهد زل بزند به یک گوشه
دلم نمی خواهد ...
چقدر خسته ام می کند این چشمها
این چشمها که مدام غصه دارند
و این لبها که مدام دروغ میگویند که همه چیز خوب است
و زندگی وفق مراد
تو دروغگوی خوبی نیستی این ازچشمهایت هویداست
(م.د)
