تبليغاتX
دوزخ سرد
کسی چه میداند شاید این جهان جهنم سیاره ی دیگری باشد
دوزخ سرد
شنبه سوم دی 1390
شازده کوچولو
 شهریار کوچولو یه روباه رو  اهلى کرد ه بود.
لحظه‌ى جدایى که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمى‌تونم جلوی اشکم وبگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودته. من که بدت رو نمى‌خواستم، خودت خواستى اهلیت کنم.
روباه گفت: درسته.
شهریار کوچولو گفت: آخه اشکت داره سرازیر مى‌شه!
روباه گفت: همین طوره.
-پس این ماجرا فایده‌اى به حال تو نداشته.
روباه گفت: چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: برو یه بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمى که گلِ خودت تو عالم تکه. برگشتنا با هم وداع مى‌کنیم و من به عنوان هدیه رازى رو  بهت  مى‌گم.
شهریار کوچولو یه بار دیگه به تماشاى گل‌ها رفت و به اونهاگفت: -شما سرِ سوزنى به گل من نمى‌مونید شماهنوز هیچى نیستید. نه کسى شما رو اهلى کرده نه شما کسى رو. درست همون  جورى هستید که روباه من بود: روباهى بود مثل صدهزار روباه دیگه. اون رو دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ى عالم تکه.

شما خوشگلید اما خالى هستید براتون  نمى‌شه مُرد. گفت‌وگو نداره که گلِ منو  هم فلان ره‌گذر مى‌بیند مثل شما. اما اون به تنهایى از همه‌ى شما سره, چون فقط اونه که آبش داده‌ام، چون فقط اونه  که زیر حبابش گذاشتم، چون فقط اونه که پاى گِلِه‌گزارى‌ها یا خودنمایى‌ها و حتا گاهى پاى بُغ کردن و هیچى نگفتن‌هاش نشستم، چون او گلِ من است. گل من
و برگشت پیش روباه.
گفت: خدانگه‌دار!
روباه: خدانگه‌دار!... و اما رازى که گفتم خیلى ساده است:
جز با دل هیچى رو چنان که باید نمى‌شه دید. نهاد و گوهر رو چشمِ سَر نمى‌بینه
شهریار کوچولو براى اینکه  یادش بمونه اروم  تکرار میکرد: -نهاد و گوهر رو چشمِ سَر نمى‌بینه
- ارزش گل تو عمریه که به پاش صرف کردى.
: . عمریه که به پاش صرف کردم
روباه گفت: انسان‌ها این حقیقت را فراموش کردن اما تو نباید فراموش کنى. تو تا زنده‌اى نسبت به چیزى که اهلى کردى مسئولى. تو مسئول گُلِتى...
من مسئول گُلمَم.

من مسئول گلمم.

 اثر آنتوان دو سنتگزوپهری. برگردان احمد شاملو

 

 

+ منجر به زن
دوشنبه دهم مرداد 1390
کورتاژ
 

پیتر به دیدن یک فاحشه می رود اورا لمس نمی کند میگوید برو آنجا بشین می خواهم نگاهت کنم ...خوبه؟نه بایست...اینجوری بهتره؟...اره به چشمهایم نگاه  کن  ..اینجوری؟ اره همینطوری .مردها ازت میخوان بدترین کارها رو براشون انجام بدی  این از همه بدتره

(زندگی عروسک خیمه شب بازی         اینگمار برگمان)

 -همیشه گمان میکنیم کسی نیمه ی ماست او تقصیری نداشت اگر نیمه ی دیگر تو نبود  خوبی زندگی من این بود که بدون نیمه هم می گذشت اما تو با من فرق داشتی .. داشتم باردیگر شوق زندگی با یک نفر را در چشمهایت میدیدم شوقی که شاید هیچگاه در چشمهای من نیافتاده بود از ته دل ارزو کردم اشتباه نکرده باشی اشتباه نکرده باشی

(فیلم   داستان خانوادگی )

 این بار هم اشتباه کرده بودی و این اشتباه به ختم جان سه نفر بدل شد.پایش را به این دنیا باز کردی وپایش را بریدی  نه دست و پایش را گوشت تنش را زنده زنده تکه تکه کردی .

اخری که امده بود بماند میگفتی سرش را میان پاهایت دیده بودی  و رخت خوابت لحظه ای بعد دریای خون شده بود درد داشتی وصداها دیوانه وگیجت کرده بودند صدای جیغ تیز و بلند کودکی همین نزدیکی ها کنارگوشت  شاید صدای لولا ی درصدای تپش قلبت ...

این هم نماند نخواستی که بماند

چقدر ساده فراموش میکنی چقدر ساده می گذری

این زنی که رو به روی من است همان مادر سه سال پیش وهمسر دوسال قبل  است

شبیه لکاته های خیابانی می خندد

شبثیه لکاته های خیابانی حرف می زند

شبیه لکاته های خیابانی راه می رود

 و شبها حتما خواب میبیند باز بامعشوقه اش  همبستر  شده و صبح خوابش را برای او تعریف میکندو او مژده می دهد که تعبیر میشود و شب بعد کنار ...

  م.د

 

+ منجر به زن
شنبه بیست و هفتم فروردین 1390
برای گنجشکم
 

 

 

 

گنجشک ها
صبح ها زود بیدار می شوند
آنقدر زود بیدار می شوند
انگارتمام  شب را نخوابیده اند
گنجشک ها برای هم آواز می خوانند
آنقدر بلند بلند می خوانند
که صدایشان در هم گم می شود
آنقدر بلند
که دیگر مهم نیست، کدامشان برای کدامشان می خواند
گنجشک ها همه شان برای همه شان آواز می خوانند
گنجشک ها نمی میرند،
گنجشک ها آواز می خوانند.

(؟)

 بعضی ها حیفشان است که بمیرند تو حیف بودی که بمیری.اما من دلم میخواست تو تنها برای من بخوانی تنها برای من .

(باور کردم تنهایی را چقدر دلم امشب کسی را نمیخواهد...)

 

+ منجر به زن
دوشنبه پانزدهم آذر 1389
مرگ تدریجی

 

 

چقدر مردن آسان و راحت است ! یک تصمیم ساده می خواهد پنجره آماده ایستاده است 

 آغوشش را امشب نه به روی ان دنیای دیگر ملکوت دل, بهشت گمشده میلتون , ماوراالطبیعه 

پرشکوه و نازنین و مقدس و مهربانم بلکه به کف خیابان گشوده است فاصله کافی ست.

هرلحظه مرا به خود می خواند صدایش را پیاپی می شنوم دقیقه ای قطع نمی شود مهلتم نمیدهد

که تصمیم بگیرم بیندیشم! چرا دعوتش را قبول نمیکنم؟چرا؟ترسوی زبون.

اما نه به خدا نمی ترسم قسم چرا؟خودم که می دانم نمی ترسم...

اینجورزندگی کردن یک مرگ تدریجی است چه می گویم؟یک مرگ دائمی ست مردنی که مکرر و پیاپی  بی انقطاع!

مردنی که احتضارش یک عمر به طول می انجامد

 (گفتگوهای تنهایی علی شریعتی )

 

به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر سفر نكنی
اگر كتابی نخوانی

به آرامي آغاز به مردن ميكنی
اگر برده‏ء عادات خود شوی
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی

اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت انديشی بروی . . .

امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن.

(پابلو نرودا)

 

+ منجر به زن
پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389
ای همه ی من
 

 

 

من رنگ پیراهن دخترم را به گلهای یاد تو سپرده ام

و کفش های زنم را در راه تو از یاد برده ام

ای همه ی من

 

(حسین پناهی)

 

 

ترجیح می دهم باکفشهایم در خیابان قدم بزنم و به خدا فکر کنم

تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم

 (شریعتی )

 

پ.ن:پریشانی همیشگی خوابهایم پاهای برهنه ام  بود بی کفش ...نمی دانم این پریشانی از چیست از اینکه کفشهایم را گم کرده ام یا خدایم را؟؟

 

+ منجر به زن
پنجشنبه یکم مهر 1389
باز امد بوی راه مدرسه
 

 

 

 

آدمی را خیال هر چیز به آن چیز می برد: خیال باغ به باغ ، خیال دکان به دکان خیال دشت  به دشت. اما درین خیالات تزویر پنهان است. نمی بینی که فلان جایگاه می روی، پشیمان می شوی و می گویی پنداشتم که خیر باشد، آن خود نبود. پس، این خیالات بر مثال چادرند، و در چادر کسی پنهان است.

(فیه ما فیه مولانا)

 

من ميخوام برگردم به كودكي

قول ميدم از خونه پام و بيرون نذارم

سایم ودنبال نکنم

براي گذشتن از ناممكن،كيو بايد ببينيم!!!

رؤيارو

رؤيارو كجا زيارت بكنم؟

در عالم خواب

خواب به چشام نمي آد

بشمار،تا سي بشمار...يك و دو

سه وچار

(حسین پناهی )

 

+ منجر به زن
پنجشنبه هجدهم شهریور 1389
سلام به تو که نمی دانمت

 

سلام به تو که نمی دانمت  

 

می خواستم به شما بگویم

سلام

اما شما سریع رد شدید

می خواستم بگویم

حال شما چطور است؟

اما شما به من نگاه نکردید

می خواستم بگویم

حال من خوب نیست

اما شما دیگر رفته بودی

برای همین هیچ چیز به شما نگفتم

فقط پوست موزم را زیر پایتان انداختم

تا زمین بخورید و یک لحظه بایستید

شاید این بار مرا ببینید

(شل سیلور استاین)

 *****************

 

دلم شدیدا تورا می خواهد تورا که نیستی توراکه  نمی دانم که می توانی باشی

اما حالا احساس می کنم  جای تورا می تواند چیزهای ساده ای پر کند

مثل قدم زدن در خیابانی خلوت  و گرفتن چشمهایم با دستهای نم دارو عرق کرده  دوستی  که :بگو کیستم من ....و تومی دانی و نمی گویی نمی گویی تا بگوید کودن منم ...تا بخندد و تو باز خنده اش را  ببینی و کیفور شوی

 مثل گرفتن رد پاهایت روی شن های کنار دریا تا......خود دریا

مثل لیز خوردن روی پوست موز وخنده ات که نمی توانی جمعش کنی

 دلم به اینها خوش است به این که شاید دست تو باشد که روزی از پشت چشمم را می گیرد تویی که نمی دانم که هستی که می توانی باشی و من با ذوق بفهمم تویی که امده ای. کجا بوده ای با توام تویی که نمیدانم که هستی تویی که ......

 (م.د)

دوزخ سرد 

 

 

+ منجر به زن
پنجشنبه چهارم شهریور 1389
زمین هنو ز می چرخد زمین هنوز ...
 

 

زمین هنوز می چرخد

زمین هنوز می چرخد

 

  

وقتی گالیله را برای استغفار «کلیسا پسند» به محاکمه می بردند، تمامی پیروان و شاگردانش با دلهره و اضطراب در پشت درهای بسته مدت ها به انتظار صف کشیده بودند که استادشان و بزرگشان، رهبر فکری شان علی رغم فشارهای طاقت فرسای ارشادی!! داخل دادگاه سر بلند و سرافراز، با گام های استوار پای به بیرون نهد و بگوید... زمین هنوز می چرخد. اما دریغ که استاد سرافکنده و پژمرده ، رنجور از فشارهای تحمل کرده ، سر به زیر از ابراز آنچه که خود هرگز به آن ایمان نداشت، آرام و آهسته به قرائت استغفار نامه!! برای همه آن چه برخلاف عقیده کلیسا تا به امروز گفته بود پرداخت... آنچه برای پیروانش مانده بود ، یاس بود، و سرشکستگی... از شاگردان یکی فریاد زد:« بیچاره ملتی که قهرمانش را از دست بدهد» و در

 اینجا برتولد برشت از قول گالیله چه زیبا می گوید:«بیچاره ملتی که به قهرمان نیاز داشته باشد»

 نوشته حسن نراقی

 

 

+ منجر به زن
سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389
اغوشت اندک جایی ...

 

اغوشت اندک جایی برای زیستن  و اندک جای برای  مردن  

 

 بازکن تا باز کنم آغوشم را

 اغوشم بگیر تا طغیان کنم اغشته به اغوشت غش

 از بس که  دغدغه ام نبودی حالا که نیستی میفهممت

هارم کن رهایم کن

 پارس کن برایم  

بلیسم سگ شو

 هایم کنم آهم  کن تا قصه شوم ناخوانده غصه ام بگیرد

 کمرم را بگیر بپیچ دورم به رقص اورم

به خشم اور و رامم کن

عریانم کن بپوشانم گرمم کن

 صدایم کن تا در صدایت گم شوم خفه ام کن

بمیرانم بکشانم

 بکشانم دنبالت  

نه راحتم بگذار

بگذر نه بمان تحملم کن

باز کن تا باز....

(م.د)

 

+ منجر به زن
دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389
خسته ام می کنداین چشمها
 

 

 به تو هر چه نزدیکتر میشوم وحشتم از جدایی بیشتر میشود

 

 

وقتی مامان می گوید آه دلم می خواهد دستهایش را بگیرم و به هوای گفتن یک حرف در گوشی ببوسمش دلم نمی خواهد گریه کند

 دلم نمی خواهد زل بزند به یک گوشه

دلم نمی خواهد ...

چقدر خسته ام می کند این چشمها

این چشمها که مدام غصه دارند

و این لبها که مدام دروغ میگویند که همه چیز خوب است

و زندگی وفق مراد

تو دروغگوی خوبی نیستی این ازچشمهایت هویداست

(م.د)

 

+ منجر به زن